هفته سوم بود که پنجه های خون روی دیوار نوزده تا مانده بود. خواهرش می ترسید دیگر نگاهش کند. حلزون های داخل شیشه خنکای دم صبح که میشد می آمدند از خانه هاشان بیرون شاخکشان را در می آوردند می جنباندند. قبل ترها ان ها را میگرفت آرام روی دستش با انگشت به نوک شاخک هاشان میزد شاخک هاشان را می کردند تو آرام باز بیرون می آوردند.
س: سلام استاد! ميخواستم قبلاز اينکه به سؤالات اصلي برسيم کمي راحتتر شروعکنم و دلم ميخواهد راحتترهم بهپايان برسانم، پرداختنبه مسائل تئوريک بماند براي ميانهي مصاحبه. ميخواستم بپرسم وقتي ميآمديد اينجا چهحسّي داشتيد؟ گفتيد حال چندانخوشي نداشتيد ولي درکل چهشد که دعوت ما را پذيرفتيد؟ آيا همهچيز سماجت من بود؟ اصلاً پيگير اين هستيد که بچّههايي که دراين جريان کار ميکنند نظر شما را هم بدانند و بهقول معروف صدايتان را به گوش آنها هم برسانيد؟ ج- اجازه بدهيد اينطور شروعکنم درواقع اين حس يا انگيزه فعلاً در من وجودندارد
(بازخوانی خلاصهای از برنامهی شهرنوش پارسي پور در «رادیو زمانه» پیرامون مجلهی «همین فردا بود»)
قسمت اوّل: غزل پست مدرن، نشريهای طناز میخواهم دربارهي يک نشريهی بسيار جالب براى شما بگویم. فصلنامه «غزل پست مدرن» به دست من رسيد که عنوان کلّى آن «همين فردا بود» است که کمى عجيب بهنظر مىرسد. صاحبامتياز آن کانون ادبى دانشگاه علوم پزشکى مشهد، و مديرمسوول، فاطمه اختصارى، و سردبير سيدمهدى موسوى است.
آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاریاش را مینوشید. به منشیاش گفت: «بعدی» Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانیاش در تهران میگذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشیاش علاقهمند میشود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج میکند.
[بیرونی. بزرگراه تهران ـ کرج] افسر گشت نامحسوس در برابر دوربین، یک خودرو خطاکار را متوقف کرده و دارد با پسر جوانی که دستپاچه هم هست، گفتمان انتقادی میکند.
غزل پوستمدرن۱ تـــــو تلپ مــــن تلپ تهکافــه ، عطـــــــــر یک بوسه در جوارح من تق تق ضربهای به درب موال، اِهه1... تو - بعد لحظه ای - اِهه... من! -مرگ بر موش! - مرگ موش کجاست؟ منم آن موشکی که میمرگم
کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی! (اگر در این خوانش به ایرادات اولیهی شعر پرداخته نشده زیاد تعجب نکنید حتماً حکمت خدا اينطور اقتضا میکرده) وقتی مصرع اول این شعر را خواندم با خودم گفتم: چه ایدهی جالبی! راوی این شعر بردهای است که نهتنها از برده بودنش دلخور نیست بلکه حتّي فکر میکند این بردگی خیلی هم باشکوه است
باد میآید از سرم بیرون، میخزد لابهلای فرفرهام لرزه میافتد از سر تختم تا ته میلههای پنجرهام فرفره چرخ میزند من را دور تا دور این اتاقک زشت طبق معمول میرسند سریع دشمنانی که... [در محاصرهام!]
«پشت پرده (صحنه) دستهای زیادی خسته شدهاند یا قرار ملاقات پشت سعدیه» به سمت و سوی صدایی که هی دراز نمیشد که کوک سینهی تو یک دقیقه... باز نمیشد که سینههای تو این ماجرا ادامه ندارد که ماجرای تو چرخید و شکل... باز نمیشد